کد جاوا اسکریپت
ς੭قــصـــر پرنـــسـسـ اپـل تریڪسے شاےς੭ - مطالب ★princess apple trixie shy★

:|

پنجشنبه 22 مهر 1395 12:55 ب.ظ

نویسنده : ★princess apple trixie shy★



دیدگاهها : نظرات
آخرینویرایش: پنجشنبه 22 مهر 1395 12:55 ب.ظ

شخصیتای فالوت اکواستریا

پنجشنبه 22 مهر 1395 12:49 ب.ظ

نویسنده : ★princess apple trixie shy★












دیدگاهها : نظرات
آخرینویرایش: پنجشنبه 22 مهر 1395 12:55 ب.ظ

عکسای خوشگل لجند آف اورفری

چهارشنبه 21 مهر 1395 09:47 ق.ظ

نویسنده : ★princess apple trixie shy★
ادامه...



ادامه مطلب

دیدگاهها : نظرات
آخرینویرایش: چهارشنبه 21 مهر 1395 09:55 ق.ظ

سانست شیمر

چهارشنبه 21 مهر 1395 09:46 ق.ظ

نویسنده : ★princess apple trixie shy★



دیدگاهها : نظرات
آخرینویرایش: - -

لونا و سلستیای گیمر

چهارشنبه 21 مهر 1395 09:46 ق.ظ

نویسنده : ★princess apple trixie shy★






دیدگاهها : نظرات
آخرینویرایش: چهارشنبه 21 مهر 1395 09:46 ق.ظ

عشق خونین(قسمت آخر)

چهارشنبه 21 مهر 1395 09:29 ق.ظ

نویسنده : ★princess apple trixie shy★


قسمت اول(بکلیک)
قسمت دوم(بکلیک)
قسمت سوم(بکلیک)
قسمت چهارم(بکلیک)
قسمت پنجم(بکلیک)
قسمت ششم(بکلیک)
قسمت هفتم(بکلیک)
قسمت هشتم(بکلیک)
قسمت نهم(بکلیک)
قسمت دهم:

اپل:سلام ابجی

-سلام!!!

اپل جک:حالت خوبه؟

-بد نیستم

اپل جک:یه خبر خوب برات دارم

-جدی؟خب بگو

اپل جک:یادته گفتم نمیزارم زیاد اینجا بمونی؟

-خب آره

اپل جک:تو فردا آزاد میشه

-...جدا؟...باورم نمیشه

اپل جک:آره عزیزم خب دیگه من باید برم کاری نداری؟

-چرا

اپل جک:بگو

-منو ببخش آبجی

اپل جک:واسه چی؟

-چون...چون به حرفات گوش نکردم

اپل جک خندید:این چه حرفیه؟تو باید منو ببخشی چون ناراحتت کردم

-اپل جک خیلی دوست دارم

اپل جک:منم همینطور عزیزم

-خداحافظ

اپل:خدافظ

خیلی خوشحال شدم ولی خیلی برام دیر میگذشت مردم و زنده شدم تا صبح شه.

وقتی اومدم بیرون تصمیم گرفتم یه زندگی جدید رو شروع کنم و دیگه واسه خودم دردسر درست نکنم.

حالا دیگه دانشگاهمو عوض کرده بودم و خیلی بهتر از قبل درسامو میخوندم.

این داستان سخت ترین لحظات زندگی من بود ولی هنوزم وقتی یاد اون موقع میوفتم گریم میگیره.

امیدوارم از این داستان خوشتون اومده باشه نظرتونو بگین





دیدگاهها : نظرات
آخرینویرایش: چهارشنبه 21 مهر 1395 09:45 ق.ظ

رینبوراکس

سه شنبه 20 مهر 1395 12:34 ب.ظ

نویسنده : ★princess apple trixie shy★


















دیدگاهها : نظرات
آخرینویرایش: سه شنبه 20 مهر 1395 12:37 ب.ظ

پونی های خیالی

سه شنبه 20 مهر 1395 12:30 ب.ظ

نویسنده : ★princess apple trixie shy★





















دیدگاهها : نظرات
آخرینویرایش: سه شنبه 20 مهر 1395 12:34 ب.ظ

رینبوپاور

سه شنبه 20 مهر 1395 12:28 ب.ظ

نویسنده : ★princess apple trixie shy★














دیدگاهها : نظرات
آخرینویرایش: سه شنبه 20 مهر 1395 12:30 ب.ظ

ولیپیپر لونا و سلستیا

سه شنبه 20 مهر 1395 12:28 ب.ظ

نویسنده : ★princess apple trixie shy★



دیدگاهها : نظرات
آخرینویرایش: سه شنبه 20 مهر 1395 12:28 ب.ظ

سورسوییت دازلینگی

سه شنبه 20 مهر 1395 12:27 ب.ظ

نویسنده : ★princess apple trixie shy★



دیدگاهها : نظرات
آخرینویرایش: - -

گردنبند تریکسی

سه شنبه 20 مهر 1395 12:18 ب.ظ

نویسنده : ★princess apple trixie shy★



دیدگاهها : نظرات
آخرینویرایش: - -

عشق خونین(قسمت نهم)

دوشنبه 19 مهر 1395 08:13 ب.ظ

نویسنده : ★princess apple trixie shy★


قسمت اول(بکلیک)
قسمت دوم(بکلیک)

قسمت سوم(بکلیک)
قسمت چهارم(بکلیک)
قسمت پنجم(بکلیک)
قسمت ششم(بکلیک)
قسمت هفتم(بکلیک)
قسمت هشتم(بکلیک)
قسمت نهم:
بهم وقت دادگاه دادن
روز دادگاه رسید و غازی حکم حبس ابد رو داد
اون روز بدترین روز عمرم بود
همه چیز تموم شد تمام آرزوهام به باد رفت حالا دیگه باید بقیه عمرمو تو زندون میموندم
همونجا زدم زیر گریه.اپل جک اومد پیشم.
اپل جک:ناراحت نباش آبجی من نمیزارم اون تو بمونی بهت قول میدم.
-تو نمیتونی کاری کنی اپل جک همش تقصیره خودمه خودم آیندمو نابود کردم.
اپل جک:به من اعتماد کن نا امیدت نمیکنم
مامور اومد و منو برد.
زندان واقعا جای بدیه هرجور آدمی اونجا پیدا میشد.
واقعا بهم سخت میگذشت خیلی ها اونجا اذیتم میکردن نمیتونستم تحمل کنم دلم میخواست خودکشی کنم.
چندروز بعد
مامور:ملاقاتی داری
-کیه؟
مامور:خواهرت
خیلی دلم براش تنگ شده بود الان معنی حرفاشو میفهمیدم ولی دیگه فایده نداشت.
رفتم که ببینمش.
ادامه داره...



دیدگاهها : نظرات
آخرینویرایش: دوشنبه 19 مهر 1395 08:40 ب.ظ

همه گروه های رینبوراکس

دوشنبه 19 مهر 1395 08:10 ب.ظ

نویسنده : ★princess apple trixie shy★



دیدگاهها : نظرات
آخرینویرایش: - -

رریتی و سوییتی بل

یکشنبه 18 مهر 1395 06:07 ب.ظ

نویسنده : ★princess apple trixie shy★














دیدگاهها : نظرات
آخرینویرایش: یکشنبه 18 مهر 1395 06:09 ب.ظ

بک گراند پونی ها

یکشنبه 18 مهر 1395 05:46 ب.ظ

نویسنده : ★princess apple trixie shy★



دیدگاهها : نظرات
آخرینویرایش: - -

عشق خونین(قسمت هشتم)

شنبه 17 مهر 1395 06:34 ب.ظ

نویسنده : ★princess apple trixie shy★


قسمت اول(بکلیک)
قسمت دوم(بکلیک)
قسمت سوم(بکلیک)
قسمت چهارم(بکلیک)
قسمت پنجم(بکلیک)
قسمت ششم(بکلیک)
قسمت هفتم(بکلیک)
قسمت هشتم:
دیگه واقعا نمیدونستم باید چیکار کنم اگه توایلایت به پلیس میگفت دیگه کارم تموم بود
تصمیم گرفتم یخورده حالشو بگیرم تا شاید بترسه و به کسی چیزی نگه
داشت راه میرفت یهو رفتم جلوش وایسادم
-تو فکر کردی کی هستی که با من اینجوری حرف میزنی؟فقط دلم میخواد یکبار دیگه به دست و پای من بپیچی تا حالتو جا بیارم فهمیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدی؟
توایلایت:هه خفه شو.میدونستی اون 2 نفر که کمکت کردن جاسوسای من بودن و الان فیلمت دستمه.
خشکم زد نمیدونستم باید چی بگم
پریدم روش و کلی همدیگرو زدیم اونقدر که هردومون داشتیم بیهوش میشدیم تا اینکه اومدم جدامون کردن.
مدیر:چرا با هم دعوا کردین؟
توایلایت:من میدونم کی فلشو کشته!!!آداجیو اونو کشته اینم مدرک
بعد گوشیشو به مدیر نشون داد.
اونقدر ترسیدم که از حال رفتم.
وقتی چشمامو باز کردم دیدم تو ماشین پلیس نشستم.
-اینجا چه خبره؟منو کجا میبرید؟
پلیس:باید بریم اداره پلیس
-چرا؟مگه من چیکار کردم؟
پلیس:اونجا همه چیز معلوم میشه
ادامه داره...



دیدگاهها : نظرات
آخرینویرایش: شنبه 17 مهر 1395 06:49 ب.ظ

پونی لگو

شنبه 17 مهر 1395 06:32 ب.ظ

نویسنده : ★princess apple trixie shy★












دیدگاهها : نظرات
آخرینویرایش: شنبه 17 مهر 1395 06:34 ب.ظ

مای لیتل خرگوش

شنبه 17 مهر 1395 06:28 ب.ظ

نویسنده : ★princess apple trixie shy★



دیدگاهها : نظرات
آخرینویرایش: - -

عشق خونین(قسمت هفتم)

پنجشنبه 15 مهر 1395 06:08 ب.ظ

نویسنده : ★princess apple trixie shy★


قسمت اول(بکلیک)
قسمت دوم(بکلیک)
قسمت سوم(بکلیک)
قسمت چهارم(بکلیک)
قسمت پنجم(بکلیک)
قسمت ششم(بکلیک)
قسمت هفتم:
اپل جک:کجا بودی؟
-فکر نمیکردم باید به تو هم جواب پس بدم
اپل جک:تو چته؟اصلا معلوم هست داری چیکار میکنی؟
-حال و حوصلتو ندارم ولم کن
رفتم تو اتاقم.
دلم خنک شد حالا دیگه دوباره میتونستم مثل قبل زندگی کنم.
فردا وقتی رفتم دانشگاه دیدم همه ی بچه ها دارن درباره ی فلش و خبرای روزنامه حرف میزنن
-بچه ها شنیدین جسد فلش رو درحالی که سوخته بود پیدا کردن؟
-آره پلیس داره دنبال قاتلش میگرده
-به نظرتون قاتل فلش کی بوده؟
-نمیدونم ولی به احتمال زیاد یکی از شاگردایه همین دانشگاهه
خیلی ترسیده بودم نکنه بفهمن کاره منه؟قلبم داشت تند تند میزد
خیلی سریع اونجارو ترک کردم.داشتم تو سالن راه میرفتم که یهو یکی یقمو گرفت و پرتم کرد تو کتابخونه.
توایلایت خیلی عصبانی بود با گریه اومد جلو و گفت:میدونم تو اونو کشتی عوضیه اشغال روزگارتو سیاه میکنم فقط صبر کن.
بعد خیلی سریع رفت بیرون...



دیدگاهها : نظرات
آخرینویرایش: پنجشنبه 15 مهر 1395 06:18 ب.ظ

ترسناک

پنجشنبه 15 مهر 1395 05:59 ب.ظ

نویسنده : ★princess apple trixie shy★
ادامه...


ادامه مطلب

دیدگاهها : نظرات
آخرینویرایش: پنجشنبه 15 مهر 1395 06:06 ب.ظ

پونی ها با سویشرت

پنجشنبه 15 مهر 1395 05:57 ب.ظ

نویسنده : ★princess apple trixie shy★












دیدگاهها : نظرات
آخرینویرایش: پنجشنبه 15 مهر 1395 05:59 ب.ظ

نوه ی کدنس

پنجشنبه 15 مهر 1395 05:56 ب.ظ

نویسنده : ★princess apple trixie shy★



دیدگاهها : نظرات
آخرینویرایش: پنجشنبه 15 مهر 1395 05:57 ب.ظ

پونی های انسانی کوچولو

پنجشنبه 15 مهر 1395 05:55 ب.ظ

نویسنده : ★princess apple trixie shy★





دیدگاهها : نظرات
آخرینویرایش: پنجشنبه 15 مهر 1395 05:56 ب.ظ

...

سه شنبه 13 مهر 1395 06:21 ب.ظ

نویسنده : ★princess apple trixie shy★



دیدگاهها : نظرات
آخرینویرایش: - -

مهر پونی

سه شنبه 13 مهر 1395 06:15 ب.ظ

نویسنده : ★princess apple trixie shy★


























دیدگاهها : نظرات
آخرینویرایش: سه شنبه 13 مهر 1395 06:21 ب.ظ

پونی وینکس

دوشنبه 12 مهر 1395 05:53 ب.ظ

نویسنده : ★princess apple trixie shy★



دیدگاهها : نظرات
آخرینویرایش: دوشنبه 12 مهر 1395 06:01 ب.ظ

المنت آف هارمونی جدید

دوشنبه 12 مهر 1395 05:52 ب.ظ

نویسنده : ★princess apple trixie shy★



دیدگاهها : نظرات
آخرینویرایش: - -

عشق خونین(قسمت ششم)

یکشنبه 11 مهر 1395 07:07 ب.ظ

نویسنده : ★princess apple trixie shy★


قسمت اول(بکلیک)
قسمت دوم(بکلیک)
قسمت سوم(بکلیک)
قسمت چهارم(بکلیک)
قسمت پنجم(بکلیک)
قسمت ششم:
دیگه کم کم داشت هوا تاریک میشد نشستم رو صندلی و منتظر موندم تا بیارنش دیگه هیچی نمیفهمیدم فقط میخواستم انتقام بگیرم.
ساعت 9 بود که بالاخره اوردنش.
-چرا انقدر دیر اومدین؟
اونا:کلی کار دستمون داد بزور اوردیمش
-باشه همینجا باشین شاید کمک خواستم
اومدم تو خونه
-سلام فلش!منو یادت میاد؟
فلش:با من چیکار داری؟چی ازم میخوای؟
-چیزی ازت نمیخوام فقط میخوام انتقام بگیرم
فلش:مگه من چیکار کردم؟
خیلی عصبانی شدم و یکی محکم زدم تو گوشش
-یعنی واقعا نمیدونی چیکار کردی؟بدترین کار دنیا!خیانت
فلش:اداجیو ما بدرد هم نمیخوردیم
-اینو باید زودتر میگفتی قبل اینکه بهت وابسته بشم
اینو گفتم و با چسب دهنشو بستم
بنزین رو از زمین برداشتم و همه جای خونه رو پر از بنزین کردم و بعد درحالی که داشتم میرفتم بیرون کبریت رو روشن کردم و انداختم زمین.
-خوش بگذره عزیزم
بعد درو بستم
اونا:کارت تموم شد؟
-اره اینم پولتون میتونید برید
اونا منو رسوندن خونه و وقتی رسیدم ساعت 11 بود...




دیدگاهها : نظرات
آخرینویرایش: یکشنبه 11 مهر 1395 07:20 ب.ظ

کمیک

یکشنبه 11 مهر 1395 07:02 ب.ظ

نویسنده : ★princess apple trixie shy★



دیدگاهها : نظرات
آخرینویرایش: - -



تعدادکلصفحات : 17 ... 4 5 6 7 8 9 10 ...